چگونه شکست را سر جایش نشاندم و موفق شدم!

چگونه شکست را سر جایش نشاندم و موفق شدم!
 
  • تاریخ درج ۱۴۰۰/۰۵/۱۷
  • تعداد بازدید 21,992
 
موضوع

داستان‌های کسب‌وکاری
 
 
امتیاز کاربران

امتیاز از ۵ (۰ رای)

 
 
 

چگونه شکست را سر جایش نشاندم و موفق شدم!

شکست بخورید تا به موفقیت برسید! اما شکست خوردن به تنهایی برای رسیدن به موفقیت کافی نیست، بلکه نگرش ما نسبت به آینده و همینطور تعداد دفعاتی که برمی‌خیزیم و دوباره تلاش می‌کنیم، می‌تواند ما را به موفقیت نزدیک کند. به چشم بن بست به شكست‌هايتان نگاه نکنید بلكه آن را به عنوان یک دست‌انداز دیگر در مسیر رسیدن به اهدافتان تلقی کنید.

در دهه 1980 من و همسرم به همراه دو شریک تجاری، شرکتی را تاسیس کردیم که درآمدی سالیانه بالغ بر 2 میلیون دلار داشت. درست است که درآمدمان به‌اندازه بیل گیتس نبود، ولی برای ما که هنوز در اوایل دهه بیست سالگی‌ بودیم و من که حتی دیپلم دبیرستان هم نداشتم، درآمد خیلی خوبی بود و از آن بسیار راضی بودیم و به آن افتخار می‌کردیم. ولی متأسفانه، ما چهار نفر آنقدر مجرب نبودیم که بتوانیم مشکلات داخلی را مدیریت کنیم. استرس بدنیا آمدن فرزند اولمان هم مزید بر علت شد و من با همسرم تصمیم گرفتیم که تغییراتی ایجاد کنیم.

 
1. شروع دوباره
نه تنها نتوانستیم با شرکای تجاری خود مسائل را حل و فصل کنیم، بلکه مذاکره برای رسیدن به توافق با آن‌ها هم بی‌نتیجه بود. در نهایت با یک دست لباس و حدود 2000 دلار پس‌انداز از شرکت بیرون آمدیم. ما با یک ماشین قدیمی به آن سمت کشور حرکت کردیم تا با پدربزرگ و مادربزرگم، تا زمانی‌که فرزند اولمان به دنیا بیاید، در میشیگان زندگی کنیم. آنجا دوباره از اول شروع کردیم. با پشتکار و اندک شانسی که داشتم، در یک شرکت مشاوره کسب‌وکار که به مشکل برخورده بود و ناامیدانه به دنبال مدیر جوان و بااستعدادی بود، مشغول به کار شدم. بعد از گذشت یک سال و گرفتن چندین ترفیع در کارم، معاون ارشد رئیس شرکت شدم. ما در لیست 500 شرکت برتر Inc. (شرکت‌هایی با سریع‌ترین رشد در امریکا) قرار گرفتیم. شکست‌های قبلی برای من تبدیل به خاطرات دوری شده بود و به این نتیجه رسیده بودم که همین شکست‌ها، مسیر رسیدن به فرصت‌های آینده ام را هموار کرده بودند. هرچند، هنوز کارم با شکست‌ها تمام نشده بود!

2. یک شروع تازه
با تجربه بیشتری که کسب کرده بودم، در سال 1995، کسب‌وکار دیگری را شروع کردم. همه چیز خوب و عالی پیش می‌رفت. در سال ششم، 20 میلیون دلار درآمد سالیانه را هدف گرفتیم و در مذاکره با چندین شرکت وال استریت در مورد عرضه اولیه سهام بودیم. شرکت ما بالغ بر 100 میلیون دلار ارزش‌گذاری شده بود. ولی ناگهان همه چیز در 11 سپتامبر 2001 تغییر کرد. سقوطی سخت درست در نقطه اوج! یک بار دیگر خود را شکست خورده و در نقطه صفر می‌دیدم. من کسب‌وکار به شدت موفقی ساخته بودم و قطعا این بزرگترین شکست من بود. نمی‌دانستم چطور تغییر کنم و شرکت را بعد از فاجعه 11 سپتامبر دوباره برگردانم. به‌عنوان یک مدیرعامل، قافیه را باختم و کارمندانم، خانواده‌ام و شرکای تجاریم را مایوس کردم.
این‌بار با اندکی پول به فلوریدا برگشتیم، آنقدر اندک که به سختی کفاف پیش‌پرداخت خانه‌ای را می‌داد که حتی نصف خانه قبلی‌مان بود. دوباره به نقطه صفر برگشتیم. تصمیم گرفتم مسیر جدیدی را امتحان کنم: املاک و مستغلات. شبکه‌سازی کردم، پشتکار به خرج دادم و البته شانس هم با ما یاری کرد (سال 2002 تا 2006 یکی از بهترین زمان‌ها در تجارت املاک و مستغلات بود). در عرض سه سال، من در آن منطقه مالک دارایی‌هایی به ارزش 30 میلیون دلار شدم. باز هم شکست بسیار سخت کسب‌وکار قبلی من تبدیل به سکوی پرتاب من شد.

3. فصل آخر
من تجربه های شکست دیگری هم دارم (رکود بزرگ بازار املاک و مستغلات در سال 2008)، اما به نظر من بزرگترین شکستم در ازدواج اولم بود. من و همسرم با تمام سختی‌ها پیشرفت زیادی داشتیم، ما کسب‌وکارهایمان را راه انداخته بودیم، بچه‌هایمان را بزرگ کرده بودیم، اما نمی‌فهمیدم چرا نمی‌توانیم مشکلات بین خودمان را حل کنیم. هرچقدر ازدواج بتواند سخت باشد، طلاق از آن هم سخت‌تر است. از طلاق متنفرم.
این‌بار به خودم گفتم: "من اینجا گیر نمی‌کنم" . یاد گرفته بودم که همیشه مسئله دیگری پیش رو وجود دارد. ذهنم را روی آینده خودم و بچه‌هایم متمرکز کردم و موفق شدم. در نهایت با همسر دومم آشنا شدم و دوباره ازدواج کردم. با او زندگی آرامتری داشتم. شکست آزاردهنده‌ای داشتم ، اما چیزی که بعد از آن آمد جبرانش کرد.

در مسیر موفقیت هرکس موانع و مشکلات زیادی وجود دارد
شکست بخورید تا به موفقیت برسید! نویسندگان زیادی در این باره نوشته‌اند: «زود شکست بخورید و اغلب شکست بخورید». اما به نظر من این شکست نیست که معجزه می‌کند. شکست خوردن به تنهایی برای رسین به موفقیت کافی نیست، بلکه، نگرش ما نسبت به آینده و همینطور تعداد دفعاتی که برمی‌خیزیم و دوباره تلاش می‌کنیم، می‌تواند ما را به موفقیت نزدیک کند.
هنگامی که شکست می‌خورید (که تا حدی اجتناب ناپذیر است)، با بررسی دقیق اشتباه خود دوباره شروع کنید و بعد، دیگر اشتباهات قبلی را تکرار نکنید! به چشم بن بست به آن‌ها نگاه نکنید، آن را به عنوان یک دست‌انداز دیگر در مسیر رسیدن به اهدافتان تلقی کنید. من آموخته‌ام به شکست‌هایم با نوعی تحسین نگاه کنم. تحسین ماجراجویی‌ها و درس‌هایی که با سختی و مشقت به دست آمده است. چرا دست می‌کشید، وقتی هرگز نمی‌توانید ببینید در پایان داستان چه اتفاقی می‌افتد؟!

نوشته: کریس اِستِی.
بنیان‌گذار و مدیرعامل Private Label Skincare Florida
ارسال نظر